برنامه کلاسی

سلام دوستان.

برنامه کلاسی هفته بعد  به شرح زیره(یعنی پایین نه زیره و گشنیز و...):

شنبه صبح که کلاس خانم خوشابی نمیتشکیله و احتمالاْ آز گیاهان هم نباشه و شنبه میشه صفاسیتی!!!

دوشنبه ساعت ۱۰تا۱۲ دکترشهرکی

دوشنبه ۱۲:۳۰ امتحان تغذیه

دوشنبه ۲تا۴ احتمالاً بیوشیمی دکتر ملایری

سه شنبه : سیوتیکس به احتمال خیلی کم میتشکیله و بعدش آخرین جلسه تغذیه و بعد ساعت ۱تا۲ هم کلاس خانم دکتر پرهیز

چارشنبه و پنجشنبه هم که سرجاشه.

ضمناً منتظر یکی دو تغییر کوچیک دیگه هم تو برنامه باشین...

لطفاً با نظرات خود ما را یاری نمایید ...

و تا یادم نرفته... امتحان سیوتیکس دکتر دربندی شنبه دو دی ساعت دو

چه عجیب...

روزگار عجیبیست...

بچه که بودیم دوست داشتیم که هرچه زودتر بزرگ شیم...

بزرگ که شدیم دوست داریم کاش هنوز بچه باشیم

ادامه نوشته

برنامه کلاسی

سلام دوستان امروز حوصله نداشتم ببینم اندر حکایات چی نوشته، بر همین خیلی مختصر و مفید می گم برنامه دکتر شهرکی رو:

 به یک بُرد بدیدم کلاسی همی      فشرده کلاسی ز دکتر بسی

 یکی به روز دوم ز هفته بود      که در ساعت دو خجسته بود

دگر روز سوم ز هفته بود         به تایمی ز چار بگفته بود

به پنج شنبه اش ز صبح تا به ظهر    ز هشت تا دوازده کلاسی سپرد

به پایان به شنبه در این دوی دی      به دو تا چهاری کلاسی ز وی

اینم از برنامه کلاسی.فقط از روز دوشنبه 27 آذر شروع میشه

کمی بخند!!!

 

برنامه کلاسی

سلام دوستان.

برنامه کلاسی روز شنبه و یکشنبه به این صورته:

شنبه: ۷:۳۰ مواد خوراکی. بعدش گیاهان(ره) (!!!) . بعد ساعت ۲ امتحان گیاه

 و بعد میریم و ۶ دوباره برمیگردیم و کلاس سیوتیکس دکتر زند میتشکیلیم

ضمناْ رو حرف  من هم حرف نباشه!!!

یکشنبه هم ۴تا ۶ سیوتیکس داریم چون دکتر سه شنبه نیستن.

وقت خوش...

پند

اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی

 با یه چوب کبریت میشه هزاران درخت رو سوزوند و از یه درخت هزاران چوب کبریت به وجود می آید

آنکه می گرید یک درد دارد و آنکه می خندد هزار و یک درد

هر انسان بیشتر از آنکه از دشمنان خود ضربه ببیند از دوستان نادان خود میبیند

چرا همیشه بدنبال این هستیم که بدانیم چرا گل خار دارد؟ بیایید گاهی بدنبال آن باشیم که بدانیم چرا خار گل دارد؟

 

یه تراوش ذهنی بنده...!!!

تویی آن نام نامیرا که نامی را با زبانی بر بی نامی در زمانی خواندی و یادی را ز یاری ،در سینه جایی،از دیده گذر دادی و در دل پناهی.

منم آن آفتاب نشسته بر بامی که می خواند از تو نامی و می خواهد از تو چراغی که اوفتادست به چاهی و این جا نیست ماهی.از دوریت از سینه می کشد آهی ،برسان از این آفتاب تنهایی، به سایه سار خانه ی یاری ،ز دل پژمرده ی این ماهی ، به سوی آن دریایی که ندارد ترسی ز تنهایی،از دلم از هر پیامی:

همیشه چشم به راهت هستم...

کاش یکم فکر کنیم....

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده ...

چقد موافقین که....

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.

یک کم کنجکاوی پشت "
همین طوری پرسیدم"
 هست.

قدری احساسات پشت "
به من چه اصلا
" هست.

مقداری خرد پشت "
چه میدونم
" هست.

و از همه مهم تر....اندکی درد پشت "
اشکالی نداره
" هست.

برنامه کلاسی

دمی یاد دارم که بزرگ ما، دکتر تبریزیان، از خویشتن خطبه ای ایراد نمودند و یک رقعت بداده این پیر را(حاج صالح) را و آن را مهر بنموده و معطر ساخته و پرداخته و خواسته که هرچه زودتر گردد آماده. شیخ ما، حاج صالح راه بازکن ـ رحمة الله علیه ـ آن نامه بستاند و ببویید و ببوسید و بر دیده بنهاد و نعره سرداد بر بزرگ مجمع که گوش سپرده شد و به انجام رسیده.چون آن رقعت گشوده گشت، پیر ما برنامه ای را  درآن دید که مؤکد گشته بود که به انجام رسد به اطمینانی همچون برپایی قیامت. و آن برنامه تشکیل مکتب درس ریش سفید و بزرگ فارماکولوژی که فارماکولوژیستان همه قامت ادب به پیش پای استاد خم بنموده اند، حضرت دکترشهرکی چنین بود:

یک شنبه ۲۶ اذر: ۹.۵تا ۱۱

دوشنبه ۲۷ آذر

سه شنبه ۲۸ آذر

چهارشنبه ۲۹ آذر: ۹.۵تا۱۱

پنج شنبه ۳۰ آذر در دو ساعت

شنبه ۲ دی

یکشنبه ۳ دی: ۹.۵تا۱۱

یا حسین...

نفرین بر دروازه های شهر کوفه، نفرین بر دروازه های مرگ! نفرین بر شهر هزار چهره. شهر نامردمی ها، شهر کینه توزی ها، شهر نیرنگ ها و تزویرها! ای کوچه های دربه دری! ای کوچه های تنهایی! ای کوچه های غربت و بی کسی! ای پنجره های بسته! ای چشم های در کمین نشسته! ای خنجرهای درنده! ای دارالاماره! ای نقطه پرواز! ای رقص گاه حماسه! ای قلّه شهامت!

 این که بر آستان تو ایستاده! این که به استقبال مرگ آمده! این که عاشقانه به سویت می شتابد!منم صالح! کوفه، مرا خوب می شناسی! من از قبیله شهادتم! من برادر کوچه های توام!

به کوفه نیا! سیّد جوانان اهل بهشت!

به مردم این دیار اعتمادی نیست!

به خدا که کوفه هنوز هم ابن ملجم پرور است!

هنوز هم، در سایه دیوارهایش، سنگ های به خون تشنه، کمین کرده اند!

کوفه همان کوفه است!

برگرد حسین!

 

کاش، بادها صدای مرا به تو می رساندند!

و حکایت تنهایی ام را برایت می خواندند!

که چطور به سفیرت پشت کردند و چگونه، دارالاماره را برای ورودش، مزیّن نمودند!

بدون شرح!!!!!!نماد واقعی حس دوست داشتن