رمضان

 

منم مثل تو مات این قصه ام

تو هم مثل من امشبو دعوتی

درست تو همین ساعتو ثانیه

سزاوار زیباترین رحمتی

تو این حس و حال عجیب و غریب

دو تا بال میخوای که رو شونته

تو از هر مسیری بری میرسی

تو از هر دری بگذری خونته

از این سفره ها معجزه دور نیست

ببین دست دنیا تو دست منه

دعا میکنم تا اجابت بشه

دعا میکنم چون دلم روشنه

من از عشق بارون به دریا زدم

به بارون به آسمون دعوتیم

چه مهمونی باشکوهی شده

تو این لحظه هایی که هم صحبتیم

در این شب ها اگر راهی یافتی نزد بارگاه دوست، از من هم یادی بکن ای دوست...

اگر یادتان بود و بارانی گرفت/دعایی به حال بیابان کنید

ابتکار جالب

ابتکار جالب در دانشگاه مونیخ...

به منظور کاهش استفاده از برق و آسانسور و افزایش نشاط دانشجویان و اساتید دانشگاه مونیخ ابتکار جالب زیر را به کار گرفته است...

نظرتون چیه؟!؟!؟!



چون.......


نمی نویسم …..

چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی

حرف نمی زنم ….

چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی

نگاهت نمی کنم ……

چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی

صدایت نمی زنم …..

زیرا اشک های من برای تو بی فایده است

فقط می خندم ……

چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام.

 

رفته ای اما......


رفته ای اما….
خدایمان هست
 بگذار هرگز پس از ما کسی از آنچه از تو بر ما گذشت چیزی نداند.
با رفتنت عاشق شدم و با بودنت جسمی کرخت بیش نبودم

به خیال خودت از خویشتنم کردی دور
غافل از آنکه من ازتوبه تو نزدیکترم

چنان چون روحی که در پایان سفر خود را به هجوم ناباوری های زمان سپرده بود
تا به امروز که جز وامانده های احساسات به یغما برده اش چیزی ندارد
و من مانده ام در میان مردمانی که دوست ترشان نمی دارم
و لحظه به لحظه احساس ترحم نسبت به شان در من جوانه می زند
از آن رو که مردگانی بیش نمی دانمشان که چشمان بسته شان را حریصانه به اشتیاق رسیدن به منافع شان باز نگاه داشته اند
و همان آنانند که به وقاحت چون انگشتانی به سویم نشانه می روند
و مرا متهم به کشتن نفس خویش می سازند که تو را به باور نشسته ام.
بی خبرتر از آنند که بدانند زجری لذت بخش در تمامی بند های تنم زاده شده ست
که مرا مسخ وجود ناوجودم می کند ومن در تهی گاه هستی فرو می شوم
و در هم لولیدن دو روح را احساس می کنم
و می بینم که به آرامشی ابدی دست می یابم
آری به عشقت زنده می شوم که عشق نفس بخشد و در آن نفس نباشد
آری بگذار هرگز کسی نداند که هزاران خواهش زنده مرا ملتمس آفریدگارم می سازد که تنها او می داند و بس.

.

 

یکی را دوست دارم .


یکی را دوست دارم,نگاهش به دیدگانم پیوند خورد,چنان مدهوش گشتم گویی قیامت از راه رسیده

یکی را دوست دارم,هر لحظه دیدارش زندگانی را گونه ای رنگ میدهد که رنگین کمان نیز به حیرت نشیند

یکی را دوست دارم,هر نگاه اخم الودش گلوله ایست با سرعت نور روانه قلب ناتوانم

یکی را دوست دارم,لبخندهایش که مثابه ی برق وباد فراری میشد قند را در دل اب میکرد

یکی را دوست دارم,تک ملاقات رویایی خواب زچشمانم ربود جای انکه دل را دهد بهبود

یکی را دوست دارم,چنان که خواهم نباشم که باشد,اشک ریزم اما خندد,نخوابم اما رویا بیند,تیره بخت گردم اما خوش روزگار باشد

یکی را دوست دارم,انچنان که مجنون نیز ز عشقم غبطه خورد که چرا اینگونه نبوده است

یکی را دوست دارم,راهی زدم ز قلبم,پلش چشم بود,دریغا که دروازه ی دلش اهنی بود از جنس نخواستن,از جنس بار ندادن

یکی رادوست دارم,خواندمش,خواستمش,خواهمش,میخوانمش,ندانم که ایا خواهدم؟

 

تولد تولد

تولد تولد تولدم مبارک 

خدانگهدار ترم 4...

انگار همین دیروز بود! نمی دونم بر شما چطور گذشت ... به اندازه ی یک سال یا یک چشم بر هم زدن؟!

هرچه بود رفت و دیگر جز چندی یادواره نماند از آن...یادش گرامی!!!

یادتان هست ترم را چگونه آغازیدین؟ با نام و یاد خدا یا ترکش های امتحان آقای دبیرزاده؟!؟!؟!

یک هفته بیش تر از آنی رفتین که باید.نخستین درس یادتان هست؟درس هستی... درس زندگی... فیزیولوژی... هفته را آغاز کردیم با رنگ و بوی استاد گرامی...آن مرد نامیرای نامی!!!هنوز هم کسی هست که از خواندن و دیدن نام آن به لرزه افتد؟!

یادتان هست نخستین کلاس؟ با نام و یاد خدا از هورمون ها اندوکرین... 

یادتان هست دومین درس این ترم؟به حافظه ی من که اعتمادی نیست...ایمونو بود...نه؟!

درس ارائه نمی شه...ولی چطور شد که شد!!!

خاطرات کلاسای عمومی رو که فاکتور می گیرم چون من که نبودم.

یک ماه  پیچوندین عید رو عیدتون مبارک ولی چه اشتهایی برای فرجه دارین!!!

برای یک هفته بیشتر فرجه اون بنده خدا رو پیچوندین من هم که مورد اعتماد بودم به نفع شما پیچوندم و چه با حال لو رفت!!! دور نرین جزوه اندیشه رو می گم!!!

چه جالب بود اومدم یکی یکی دوستان (شاید شما که دارین اینو می خونین)رو دیدم که یکی پس از دیگری آروم و منضبط و با طمأنینه کرشمه کنان امتحان می دادن(شاید هم می دادین) ما هم می نگریدیم و لذت می بردیم !!!

و حالا تابستون...

دیگه چه خاطره ای دارین؟!...

...

زندگي به من آموخت چگونه اشك بريزم. ولي نياموخت چگونه سرازيرش كنم.

زندگي به من آموخت چگونه دوست داشته باشم . اما نياموخت چگونه فراموشش كنم.

اگر انسان زندگي را دوست داشت هرگز در آغاز تولد نمي گريست

به جای دسته گلی که فردا بر سر مزارم می گذاری . امروز به شاخه گلی کوچک یادم کن

به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم نثار می کنی . امروز با تبسمی شادم کن

به جای آن متن های تسلیت گونه ای که فردا در روزنامه ها می نویسی . امروز با پیغامی کوچک خوشحالم کن

سوتی جدید خوابگاهی!!!

نمی دونم تو فکرشون چی بوده؟.... برج ساعت بیگ بن یا ...؟؟؟

شما چی فکر می کنین؟

اونی که مشخص شده، ساعته ولی نمی دونم چه جوری ازش استفاده می شه

مکان:خوابگاه فرخی سیستانی-دانشگاه علوم پزشکی زابل