مهتاب
مهتاب
همچنان مهتاب که دامن بر آسمان میکشد،
همچنان خورشید که گیسو در افقها میدمد،
همچنان رود که در پی کوهسار میرود
میخروشد چون به دریا میرسد،
نام تو غوغا بر دل افگارم کشید
دست بر قلب من بنهاد و نقطهی پرگارم کشید
تا که شاید چشم در چشم تو بیدار شود
خواب بود و ندانستم که خنجر به پیکارم کشید
خون جاری و دریا خروشان و هستی بی دوام
آن یکی سرخ و آن دگر زردی به رخسارم کشید
من چه گویم تا بشنوی راز دل بیمار را
ترکهی تاکت تَرَک بر دل بیمارم کشید
شیوهی دزدی از کجا آموختی این چنین
رخ نشان دادی و غارت به افکارم کشید
من چه بودم تا کجا آمد نگاه روشنت
داستان گدایی بود که به شهوارم کشید
من نخواستم تو خود دانی که فتراک کمند
اختیارم ز کف برد و به اجبارم کشید
طالب شمع بودم و همتی پروانهوار
چشم تو رخ بنمود و آتش به دیدارم کشید
جامع جمع بودم و حاصل درس و کتاب
عشق تو آمد و دور ز اغیارم کشید
من نبودم اهل بوستان ادب
عشق تو آمد و نام «تنها» به اشعارم کشید
شعر از :
#استادتنها
(صالح رخشانی)
(همیشه از خدا بخواه آنچه را كه شایسته ي توست به تو بدهد نه آنچه راکه آرزويش داری...