یه تراوش ذهنی بنده...!!!
تویی آن نام نامیرا که نامی را با زبانی بر بی نامی در زمانی خواندی و یادی را ز یاری ،در سینه جایی،از دیده گذر دادی و در دل پناهی.
منم آن آفتاب نشسته بر بامی که می خواند از تو نامی و می خواهد از تو چراغی که اوفتادست به چاهی و این جا نیست ماهی.از دوریت از سینه می کشد آهی ،برسان از این آفتاب تنهایی، به سایه سار خانه ی یاری ،ز دل پژمرده ی این ماهی ، به سوی آن دریایی که ندارد ترسی ز تنهایی،از دلم از هر پیامی:
همیشه چشم به راهت هستم...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 1:55 توسط صالح
|
(همیشه از خدا بخواه آنچه را كه شایسته ي توست به تو بدهد نه آنچه راکه آرزويش داری...