تویی آن نام نامیرا که نامی را با زبانی بر بی نامی در زمانی خواندی و یادی را ز یاری ،در سینه جایی،از دیده گذر دادی و در دل پناهی.

منم آن آفتاب نشسته بر بامی که می خواند از تو نامی و می خواهد از تو چراغی که اوفتادست به چاهی و این جا نیست ماهی.از دوریت از سینه می کشد آهی ،برسان از این آفتاب تنهایی، به سایه سار خانه ی یاری ،ز دل پژمرده ی این ماهی ، به سوی آن دریایی که ندارد ترسی ز تنهایی،از دلم از هر پیامی:

همیشه چشم به راهت هستم...