امروز ۲۸ خرداده و من از امتحان بیوشیمی پا می شم و میام اینجا یک سری خاطراتو بنویسم و برم:

  شب تا صبح بیداریم و صبح تا شب همچنان می خونیم...

به جزوه ها هم اکتفا نمی کنیم و هی می ریم از این رفرنس به اون رفرنس و وقتی می بینیم خیلی سخته می گیم ... آقای لنینجر و ...هارپر و ...!!! آخه همش تقصیر اوناس که کتاب نوشتن به این بزرگیو ما بدبختا باید بخونیمش. کسی هم نیست که بگه چرا خودت اینقد وسواس به خرج می دی و این همه کتاب می خونی،اونم وقتی استاد سوالاشو از جزوش میاره... آخه استادم به عمر خودشو باباشو کَس و کارش این چیزا رو نخونده...آقا(خودمو       می گم) رفته از در و دیوار کتاب و جزوه گرفته و خونده و یاد گرفته ... کلی تست از کنکور و PHD و qb زده بر یک امتحان ساده و کوچولو... .

آخرش نتیجه ی امتحان میاد... ۵/۵ اونم با ارفاق...این امتحانو   نمی گم،قبلیه رو می گم... آخرشم گفتم که ما سطح بالا خوندیم و سوالا خیلی ساده بود ارزش نداشت جواب بدم!!!!

الآن این یکی امتحان فقط جزوه رو خوندم و می گم درست جواب ندادم ریا نشه!!!

فکرشو بکنین تو سالن مطالعه رو کتاباخوابم برد،رفتم یه چرخی بزنم شاید خواب از سرم بپره،خوردم به دیوار و همونجا خوابم برد!!!

بیدار شدم دیدم خانمی پشت سرم وایستاده و داره می خنده!!! رفتم جای دیگه ای و اونجا هم همین اتفاق افتاد!!! رفتم پایین دوباره ـ این بار روی آکواریوم!!!!

یک دفعه آسانسور باز شدو یکی گفت : سلام آقای ...

از خواب پریدمو برگشتم و دیدم استاد بیوشیمیه...!!!!

گفتم ای بابا ... دیگه افتادم...!!!!!!!!!!!!!!!!! استاد ترم آینده می بینمتون  !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!